like water for chocolate
زن را اول بار که دیدم در پاگرد مدرسه سابقم بود.رفته بودم تا به خودم یاد آوری کنم تیزهوشم و متفاوتم و می توانم هر چیزی را که می خواهم به سادگی به دست بیاورم.ایستاده بود کنج دیوار.مرا که دید لبخند زد.فکر کردم مادر یکی از بچه هاست.کوتاه قد و تکیده بود.لباس به تنش زار می زد.زیر چشم هایش گود افتاده بود،انگار مدت زیادی بیمار بوده است و تازه جان راه رفتن پیدا کرده است.لبخند نصفه نیمه ای زدم و رد شدم.گذاشتم بوی عطرم باقی بماند و صدای کفش هایم و حتی دلم به رحم نیامد،چه می دانستم روزگار خرکشم می کند و پرتم می کند در این بازی تکراری. زن را آخرین بار در مطب دکتر دیدم.روسری ساتن سفید پوشیده بود با گل های سرخابی،رژ لب زده بود.مرا که دید لبخند تمام صورتش را پر کرد.قد راست کرد که نشان بدهد همه چیز خیلی خوب است،خیلی شاد است،نشان بدهد چیزی را می داند که من نمی دانم.لبخندش را جواب دادم،سر تکان دادم که سلام و نگاهم را متوجه تارهای سفیدی میان موهای رنگ کرده اش کردم و ناخن شست شکسته اش در صندل های سفید.ابرو بالا دادم و رویم را به سمت مخاطبم گرداندم. فکر کردم یک سر و گردن از او سرم.حتی وقتی سعی می کند راست بایستد.فکر کردم کاش او هم خوشبخت شود،تنها من دیگر قیافه اش را نبینم. بلند شدم و گذاشتم انبوه موهای خرمایی رنگم به چشمش بیاید و حتی دلم به رحم نیامد،چه می دانستم به واقع چیزی را می داند که من نمی دانم. حالا می دانم چه تکیده باشد چه با روسری ساتن سفید من به قدر یک سر و گردن بالاتر از او قرار دارم،نه اینکه ناخن های من هیچ وقت لب پر نشود یا روسری ام نخ کش نباشد یا مانتو ام چروک.نه اینکه هیچ وقت به درختان خشک نمانم یا به گنجشک های زیر باران مانده یا بی آرایش به مرده هایی که خبر از مرگشان ندارند شبیه نباشم،نه!تنها برای این است که من بالای زندگی او نشسته ام و خدایی می کنم،شبیه فرشته ای سیاه،شبیه ابلیس! تا همین امروز صبح باورم نشده بود.حتی سه روز پیش که ایستاده بودی در چهارچوب اتاق خواب و یخ می خوردی،مرا که دیدی آمدی جلو و یخ را سراندی توی یقه ام و گذاشتی تا این سرمای نفس گیر انحنای کمرم را با ارامش طی کند.وقتی یخ را برداشتی و گذاشتی دهنت هم باورم نشد.بعد از آن زیاد یادم نمانده است.نمی دانم لاله گوشم را گرفتی بین انگشت هایت و بازی ات گرفت با گوشواره ام؟یا یخ را روی زبانم گذاشتی؟یا رفتی؟یا ماندی؟ تا همین امروز باورم نشده بود خانمی که فنجان قهوه را در دستش می چرخاند دروغ گفته است.آخر نشانم داده بود.طرح زن و مردی که ایستاده بودند روبروی هم و دست های هم را گرفته بودند.گفته بود تا چهار وقت دیگر اتفاقی خواهد افتاد:چهار ساعت،روز،هفته،یا ماه .باور کرده بودم وقتی کارت کشیدم گفت کسی در زندگی تو نیست. تا همین امروز صبح باروم نشده بود این یک روزی که تب و لرز کردم و از جایم تکان نتوانستم بخورم همه چیز را عوض می کند.قرار بود با هم حرف بزنیم و من کلی حرف داشتم که فقط می توانستم با از خود گذشتگی به تو بگویم.تا همین امروز صبح. امروز صبح که گفتی می روی جایی تا چیزی را ثبت کنی فهمیدم دیگر نیازی به حرف زدن من نیست.رفته ای و من باید باور کنم و به خودم بگویم این صدای خس خسی که به جای کلمه از گلویم در می آید فقط به خاطر سرما خوردگیست و حجمی که راه گلویم را بسته.فقط باید تا مدتی به خودم دروغ بگویم.تا چشم هایم را باز کنم و ببینم نیستی و به خودم بگویم یک رویای تلخ بودی.هیچ وقت واقعیت نداشتی،هیچ وقت. بلند می شوم از روی صندلی پشت پنجره،پرده را کنار می زنم و نگاه می کنم به خالی کوچه.بوی برنج دم کشیده و خورشت قیمه از آپارتمان کناری می آید.جمعه ها ساعت دوازده ظهر می آمد و من کنار پنجره می ایستادم تا آمدنش را ببینم و دلم غنج برود از دیدن صورت اصلاح نکرده و لبخند خسته اش.سرکوچه پژوی بژی کنار دختری ایستاده،برگ های قهوه ای منتظر باد هستند،گربه ای روی دیوار خانه روبرو راه می رود.همین و همین.می روم تا آشپرخانه.روی همه چیز را خاک گرفته. یادم می آید روزی را که ناهار درست می کرد،گوجه پلو شفته!وسط پذیرایی ایستادم،دست هایم را باز کردم :"بهم میاد؟"و لباس سفید کوتاهی را می گفتم که یقه اش آنقدر باز بود که سفیدی سینه ام به چشم بیاید.مجسمه شده بود و نگاه می کرد،از الانم لاغر تر بودم،از الانم طنازتر بودم.الان که نیستم،آنوقت ها بودم.خندیدم.آهنگ گذاشتم :"با هم برقصیم؟"سر تکان داد که نه.لب هایش خشک شده بود،شب قبل بی هوا به خوابی لبخند زده بود و لب بالایش شکاف خورده بود،زبان کشید روی زخم:"می دونی که بلد نیستم" دستش را گرفتم و کشیدم تا وسط کوچکترین پذیرایی دنیا:"یادت میدم،نمیشه که این جوری،پس تو عروسیمون چیکار می کنی؟"به جای رقصیدن به قاعده مرد های سنتی دست هایش را باز کرد و نرم نرم سر جایش تکان خورد.خنده ام گرفت،خنده سر خوشی از امنیتی که به من می داد.فکر کردم تا ما بخواهیم عروسی کنیم یاد می گیرد.سر و ته عروسی من همان لباس سفید بود و تمام شد. بر می گردم پشت پنجره،شاید دیر تر بیاید مثلاً دوازده و ربع،مثلاً دوازده و هفده دقیقه یا بیست یا بیست سه یا بیست هشت یا مثل آن یک بار که دیر کرد دوازده و نیم برسد.کوچه خالیست،برگ ها را باد برده، دخترک را پژوی بژ و گربه جایی بیتوته کرده که من نمی بینم.تمام سنگینی ابرهای خاکستری دوازده ظهر جمعه روی دلم سنگینی می کند.گردنبندم را باز می کنم:یک حلقه،وسطش یک نگین شیشه ای بزرگ.می گذارم لب پنجره کنار گلدان کاکتوس. کدو را می زنم زیر بغلم و می روم. اولین بار که به من شب به خیر نگفت باور نکردم.در تاریکی اتاق روی تخت نشستم و خیره ماندم به لباس هایی که طرح آدمی را به خود گرفته بودند روی جالباسی و مرا نگاه می کردند خیره و اشک هایم بند نیامد. اولین بار که سفر رفت و به من نگفت که کی رفته و کی رسیده است در روشنایی روی صندلی ام وا رفتم. سگک کفشم از یک طرف کنده شده بود و لق می زد.همین طور نگاهش کردم و اشک هایم بند نیامد. اولین روزی که با هم حرف نزدیم را که به شب رساندم،دوره افتادم توی خیابان های شهر و خوشحال شدم که از پشت شیشه های بسیار کثیف ماشین کسی نمی تواند مرا ببیند که اشک هایم بند نمی آید. آخرین بار که نوشته بود:"من رفتم" را هی نگاه کردم و به خودم گفتم امکان ندارد رفته باشد.رفتن که به این سادگی نیست و به سینه ام چنگ زدم تا مطمئن شوم قلبم سر جایش است.همان طور که قبلاً بود.پشت میله های زندانی که بهشان دخیل بسته بودم. به خودم گفتم":تمام شد،باد او را با خود برد.مردی که چمدان سنگینی از نگاه های عاشقانه مرا به همراه داشت و لبخند هایم و طعم لب هایم و حرارت سوزنده بدنم را.باد او را با خود برد و دست های من ویران شدند." و تمام اینها در یک روز اتفاق افتاد.حال مرا تو بگو.برایم تو بشمار این زندگی عددی را.مثلاً بشمار پاییز هایی را که دوست تر داشتم چه آغوشت داغ تر بود و میل من به گم شدن میان بازوانت بیشتر،یا بشمار تابستان هایی که آب ریختیم روی هم و با لباس های به تن چسبیده نشستم بر آفتاب.اصلاً بهار هایی که انتظارت را می کشیدم بشمار.اصلاً زمستان هایی را که بوی تولد می داد بشمار. رفتن هایت را من می شمارم،تو تنها بشمار دفعاتی را که نتوانستم دوستت نداشته باشم.تو دلدادگی های مرا بشمار.حق با توست،روزگار عددی شده.تو خوب هایش را بشمار،بد هایش برای من. گلدان را بردم بالای سرم و کوبیدم روی زمین.هزار تکه شد با صدایی تو خالی.آب هایش پاشید و چهار تا رز کمر شکسته بلاتکلیف ماندند روی زمین و این اولین باری بود که چیزی را شکستم.نه چون عصبانی بودم یا اتفاقی افتاده بود یا خواستم زهره چشم بگیرم.فقط چون احساس کردم دیگر مال من نیست و چیزی که مال من نباشد را نمی خواهم. تکه هایش روی زمین برق می زدند.ریز ریز می خندیدند.مثل فیلم های ترسناکی که حتی بعد از کشتن ،خونخوار داستان با سر جدا از تنش می خندد.نگاهشان کردم:"به همین سادگی آدم همه چیز را خراب می کند.فکر هم نمی خواهد.آدم که فکر کند دلش می لرزد.دنبال دلیل در خودش می گردد.گاهی دلیل بیرون از خود آدم است.به همین سادگی زندگی ات تمام شد،دیدی؟"و لابد دیده بود که هیچ کدام از تکه هایش نخندید.دلم خواست یک تکه اش را بردارم و بکشم روی رگم تا بداند من درد در هم شکستن را می دانم.این کار را می کنم چون تا به حال او دردی را که من می گویم نشناخته است.فکر کردم فایده ای ندارد.که چی حالا؟من بمیرم!همین جا،بین رزهای بی رنگ و تکه های شیشه،بعدش؟زندگی ادامه دارد و من نیستم که بینم .......... عشق نیروی قدرتمندی دارد که آدم را به جلو هل می دهد،مثل یک مادر.نفرت اما نیروی سهمگینی است که کارش از هل دادن گذشته.مثل یک گردباد عظیم همه چیز را هم می شکند.مرا عشقی آرام به جلو هل می دهد تا همه چیز را در هم بکوبم آرام آرام و به نوبت. این روزها زیاد خواب می بینم.با چشم های باز با لب های بسته.دیشب خواب دیدم کسی جگر خام دستم داد و من به نیش کشیدم.از خواب پریدم و دهان پر از طعم خون بود.دلم به هم می خورد،زیاد طول نکشید،چشم هام را بستم و دوباره به خواب های منتظر راه داده تا فکرم را آلوده تر کنند.این روزها از داستانی که ننوشتم منگ شده ام.آنقدر منگ که نمی دانم چه کسی چه وقتی تکه تکه ام کرده است که حالا دنبال خرده های قلب شیشه ای ام می گردم.قلبم شیشه بود آخر،در گرماگرم عاشقی ذوب شد.شد یک شکل بی شکل.شکل تنهایی مثلاً،شکل زنانگی مثلا،شکل من مثلاً. این روزها حرف هایی می شنوم که نمی فهمم و می دانم دیگری هم نمی فهمد.با حرف هایش مرا تاب می دهد،دست هایش را که می گذارد پشتم تا هلم دهد آرام می گیرم،فکر می کنم هست و اگر به افتادن باشد مرا می گیرد،دور که می شوم ترس برم می دارد از نا متناهی زیر پایم.سرمای هوا صورتم را کرخت می کند،سرعت عبور اتفاقات مرا به سر گیجه می اندازد.دور می شوم جوری که ترس برم می دارد هرگز دوباره گرمای دست هایش را نداشته باشم.صدای خنده زنی بی وقفه در گوشم می پیچد"تنها باید دست هایت را رها کنی،همه چیز آرام خواهد شد."این باید صدای خدا باشد که نا امیدانه در پی نجات من است.به زنجیر هایم چنگ می زنم.خدا آه می کشد.دست های گرمی را پشتم احساس می کنم. سر دردم بیشتر می شود،بدنم طوری درد می کند انگار کتک خورده ام.باید کار همان زنی باشد که در خواب هایم جا خوش کرده و یک بار که حواسش نیست،حتماً او را خواهم کشت.دیشب در خواب می گفت من آنفولانزای خوکی گرفته ام و خواهم مرد و باقی اش یادم نیست.یحتمل خودش به صرافت پاک کردن لک ننگ وجود من از خواب افتاده است.گمانم من هم برای او کابوسی کشدار شده ام.زن خواب های من متوسط القامه است،کمی چاق با موهای مش شده و لبخندی فراخ که دندان های سفیدش را نشان می دهد.زیبا نیست،تمیز است.رفتار سلطه گرایانه ای دارد که باعث می شود به دیده تحقیر و تکیرم نگاهش کنم.و ته ته دلم جوری ازش متنفر باشم که ...خوب من از خیلی ها این طور متنفر بودم.به اینها وقتی فکر می کنم که خانم زبانم دارد حرف می زند و نکته ای را یادم می دهد یا حداقل این طور فکر می کند و من زل زده ام به لب هایش که تکان می خورد و صدا ازشان در نمی آید. سردردم بیشتر می شود،بدنم درد می کند و من فکر می کنم تغییر کردن چقدر سخت می تواند باشد وقتی بخواهی بیاستی و خودت نباشی یا خودت بشوی.مثل این است لباسی را که خیلی دوست داشتی و خیلی ازش مراقبت کردی و خیلی سالم نگهش داشتی را یکی هی بی دلیل پاره کند،هی بی دلیل لک بیندازد،هی بی دلیل بهش بخندد.جوری که دیگر نخواهیش،لباس را می گویم.جوری که دیگر تمیز نشود و مجبور شوی لباس را تا کنی و بگذاری توی گنجه،ته صندوق و درش را ببندی و از نو شروع کنی و بگذاری تمام اشک ها و آه ها و ناله هایت ته همان صندوق بماند یا توی گنجه با تمام خاطراتش و تمام تلاشی که تو برای حفظش کردی.از این تلاش های بی ثمر. سردردم کم می شود،بدنم طوری درد می کند انگار مدتی پیش کتک خورده ام و کبودی هایی که مانده دارد به زرد می زند.لب هایم را کش می آروم.یخشان می شکند.لبخند خونی ام زیاد به چهره ام می آید.به زن خواب هایم می گویم:" من از دست و پا زدن در این خواب خسته شدم،دارم بیدار می شوم،می دانی؟من از غمگین بودن خسته شدم.از خسته بودن!" زن خواب هایم از سر بد طینتی لبخند می زند،انگار انتقام گرفته است،انگار حالش خوب شده. چشم هام درد می کند،به زور بازشان می کنم و فکر می کنم کاش هنوز صبح نشده باشد.دست هام بوی خواب گرفته اند،قلبم بوی زنگ زدگی و دهانم طعم گس زبان زنی را می دهد که دیشب در خواب مرا می بوسید.همان زنی که بار پیش او را به بیمارستان رساندم.چشم هام را باز می بندم شاید خستگی پس برود. و تمام اینها بعد از یک روز کامل انتظار است که اولش موبایل سایلنتم را از زیر خروار خروار آشغال پای تختم بر نداشتم،نگاهش هم نکردم،انگار نه انگار منتظر باشم.لیراییل را تمام کردم و ابهورسن را شروع کردم.نگاهم روی کتاب اسکن شده با همان سرعتی می دوید که کودکی برای فرار از دست گرگ به سمت بالا بلندی می دود،جوری که پاهایش را نبیند،جوری که زمین طرح خاکستری محوی شود یا خاکی یا سبز. و تمام اینها بعد از این است که کتاب هایم تمام شد و من با چشم هایی که از خستگی می سوختند سعی کردم چند کلمه انگلیسی پشت هم ردیف کنم که نشد و بعد به حرف های بابا گوش دادم و به حرف های مامان گوش دادم و به حرف های حامد گوش دادم و با هیچ کس حرف نزدم و با نیرویی غیر انسانی لبخند یخ زده ام را روی لب هایم نگه داشتم و یادم نیامد آخرین بار که گریه کردم کی بود. و تمام اینها بعد از غروب جمعه است که باد داشت،باران داشت،صدای کلاغ داشت و من روزه کله گنجشکی ام را افطار کردم و میلم به هیچ چیز نمی کشید و دلم ...دلم هوا گوشی سایلنتم را کرده بود.اس ام اس زدم به میترا،به آنا و داشتم همین جور یاوه می گفتم در جواب حرف هایشان و حواسم جای دیگری بود.حواسم به بهار بود و کوچ و پرستو ها.دلم خواست بشینم زیر بخش J و پاهایم را دراز کنم و نگاه کنم به دانشجو های سر خوش و سر تکان بدهم که :"ای جوانیییی!" و کسی باشد بهم بگوید هنوز جوان هستم و من لبخند بزنم.دلم برای لبخند زدن تنگ شده،برای خوشحال بودن.این بار شادی بی تهدید از قلبم رفت. و تمام اینها بعد از این است که به خودم گفتم اگر این بار نگفت حالش بد است اسمم را عوض می کنم می گذارم چغندر.نیاز نشد با ثبت درگیر شوم،خودش اس ام اس زد که:"خوبی؟" یا چیزی شبیه این و خواستم بگویم:"نه جان من".خواستم بگویم:"جان من!درد دارد استخوان هایم را پوک می کند."جواب دادم:" از صبح هر جا بودی برو همان جا." و یادم افتاد حتماً باید به خاله ام بگویم دارم می میرم و باید مامان را مجبور کند مرا بسوزانند و یک وقت مرا نگذارند توی یک چاله و رویم را بپوشانند.من از حشرات چندشم می شود،از تاریکی می ترسم از تنهایی و یادم می افتد چقدر تنهام! و تمام اینها بعد از این است که جواب می دهد:"توی تخت." و من حتی به خودم زحمت نمی دهم بپرسم با کی و سعی می کنم چشم هام را ببندم و بخوابم و به خدایی که دیگر در دلم آواز نمی خواند می گویم:"می دانی دور تا دور دلم دیوار کشیده اند؟" و می دانم نمی داند و می دانم سرش گرم روزه دار هایی است که دروغ می گویند کیلو کیلو. و تمام اینها بعد از این است که قران را باز می کنم و هر چه استخاره می کنم بد می آید،بد می آید و تسبیح را از سر جا نماز مامان بر می دارم و استخاره می کنم و خوب می آید همه چیز خوب می شود و من جدی نمی گیرم.خدا سرش به روزه دار هایش گرم است. حالا بیدارم و بوی تند و شیرین خواب می دهم.باد هو می کشد.صدای کلاغ می آید. بدم میاد از اینایی میان می نویسن وبلاگ باحالی داری و می تونی از طریقش خدا تومن درامد داشته باشی بعد وقتی می ری خواهر و مادرشون رو مورد لطف قرار بدی می بینی از این سایت احمقانه هاست که هیچ جایی واسه فرمایشاتت نگذاشته! حالم اون قدر خوبه که دعا می کنم همه چیز ادامه خواب دیشبم باشه که او خانمه تصادف کرد و من بردمش بیمارستان. فاتحه بعضی دوستی ها رو باید خووند.فاتحت رو خووندم عزیزم!خودمم فکر نمی کردم به این راحتی باشه! دلم یه وبلاگ غریب فسیل خاک گرفته می خواد که بشینم تمام آرشیوشو بخوونم و فکر نکنم. دلم نمی خواد برم کلاس زبان،دلم نمی خواد بازی کنم،کتاب بخوونم،فیلم ببینم،لبخند بزنم،دوست داشته باشم.دلم می خواد بخوابم تا خیالم راحت باشه همش ادامه خواب دیشبیه که توش اون خانمه تصادف کرد و من بردمش بیمارستان.می خوام مطمئن شم این خریتای انسان دوستانه رو فقط تو خواب می کنم. می خوام عصبانی باشم،هنوز عصبانی هستم.کور شم اگه دروغ بگم،بعضی چیزا که خراب میشه دیگه درست نمیشه،مثل اعتماد،مثل احترام،مثل راحت بودن یا نبودن دو تا آدم.چطور بگم؟گاه وقتی آدما یهویی می بینن کسی که باهاش کاسه کوزه یکی بودن یه غریبه است که فقط شبیه کسیه که می شناختن و رفیق گرمابه و گلستان بودن.آره،همینه!یهویی می بینی طرف غریبه بوده.شده؟نه!بوده. این چند روز هی می خواستم همینارو بگم اما نمیشد.هی انگشت به حلق فکرم کردم و هی عق زدم و چیزی که سر دلم رو گرفته بود بالا نیاوردم.پنداری باز احساسمو نجوییده نجوییده قورت داده بودم.نمیسازه بهت بابا!چطور بهت بگم؟این گه خوریا بهت نمیاد.ده وا بده ده! پیوست:همچنان خودمم!فکر کردین اگه قرار بود شما هم کلمه بالا بیارین بهتر از این میشد؟ هوا ابریه،باد میاد،پاییز گرمیه،دلم بارون می خواد با کسی که دستمو سفت بگیره،با کسی که دلم بخواد بغلم کنه،محکم








| Design By : Night Skin |

