پیوست:
هنوز می توانم کتاب های نوجوانان را با لذت بخوانم.دیروز در یکی از همین کتاب ها پسر بچه تب داری به مدرسه رفته بود و چون فکر می کرد دارد خواب می بیند هر چه خواسته بود کرده بود.چقدر دلم می خواهد فکر کنم خوابم و بایستم جلوی آدم ها و با لبخند بگویم: برو به جهنم!
به یک همسر نیمه وقت٬قد بلند با سینه ای ستبر جهت دلداری دادن و در آغوش گرفتن نیازمندیم.اولویت با کسانی است که در مقابل "بریدم" مقاوم بوده و تحمل غر شنیدن را داشته باشند.انجام کار های داخل منزل و خرید به صورت موردی و کیسه کشی به صورت حرفه ای امتیاز محسوب می شود.
ساعت کار از ۸ صبح تا ۸ شب٬با حقوق عالی و بیمه.
امنیتم بوی گلاب گرفته.بوی نفس های زن های چاق سیاه پوش.امنیتم شکل ناسزا شده،شکل تحقیر. امنیتم وابسته شده به چند تار مو.به کلفتی شال به گشادی لباس.امنیتم دارد از من مرواریدی در صدف می سازد که هی گنده تر می شود که هی چاق تر می شود.
قهوه خوردنم می آید.بی شیر بی شکر.از کی یاد گرفتم از تلخی آرامش بگیرم؟
تمامش را آدامس های آلبالو relax کاشته ام.
زمانی که پیر می شوند،تنها گذشته برایشان می ماند.
دارم یاد می گیرم در حال زندگی کنم.
پیوست:آدم هایی را تحمل می کنم که دوست ندارم.صرفاً برای منافعم.این یعنی دارم شبیه دیگران می شوم.شبیه تمام آدم های حسابگر.

چشم هایم را دوخته ام به خاطرات مرده.
حدقه های خالی چشمانم را با حسرت پر کرده ام.
-اینجا هر کی برا خودش میشاشه!!!!
پیوست:اگر منم شعورم این قدر می رسید الان غصه نمی خوردم.
دارم دچار بی تفاوتی شدید نسبت به آدم ها می شوم.
این نیز می گذرد؟
